دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد . اينجا ، باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند . دست هاي مهرباني ، فقيرتر از من اند...!
نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي هويتم !
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود
********************************************
من عروسكم
عروسك كسي كه پشت پرده است
دست هاي او مرا
درست كرده است
من عروسكم
عروسك خدا
دوست عزيز و كوچك خدا
يك عروسك نخي كه شب به شب
توي دامن خدا به خواب مي رود
روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود
تا دم حياط آفتاب مي رود
صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب مي دهد
شب كه مي شود مرا
توي ننوي سپيد ماه
تاب مي دهد
راستي خدا خودش براي من
يك لباس تازه دوخته
جاي دگمه هاي آن ولي
چند تا ستاره كاشته
يك كمي هم از خودش
توي جيب من گذاشته
قلب يك عروسك نخي نمي زند
ولي خدا
قلب شد ، توي سينه ام تپيد
تيله هاي چشم من
اشك را بلد نبود
يك شب او
قطره قطره از كنار چشم من تپيد
اين عروسك نخي
كاردستي خداست
خنده هاي او چقدر
مثل خنده فرشته هاست
********************************
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا
پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راهايستاده بود، مسافر با خندهاي
رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي
وبيرهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستو
جوي آني، همينجاست...
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش
در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام
و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت،
هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر
بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به بتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است
و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود،
جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله
مسافر ريخت...
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشید
و گفت: هزار سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
************************************